![]() |
![]() |
|
| مصراع گمشده ی وجودم |
سلااااااااام به دوستای گلم. خوبید که؟ راستش اومدم بگم که من یه دو ماهی نیستم. اخه موقع امتحاناست دیگه. شرمنده که نمیتونم بهتون سر بزنم . ولی بعد که اومدم جبراااااااان میکنم. اینم که اخرین اپمه. لطف میکنید بخونید. قربون همتون.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 14:13 توسط میترا |
|
|
چی می شه می نویسم آدما رو دوس ندارم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 13:45 توسط میترا |
|
|
سلاااااااااااام به همه ی دوستای خوبم. حالتون که خوبه؟؟؟؟ راستش این اپم با قبلیا یه ذره فرق داره. فرق که نه ; یه چیزی هم همراشه.
اخه امروز تولدممممممممممه. یه سال بزرگتر شدماااا .خدا کنه عقلم هم زیاد شده باشه. راستی منتظر کادوهاتون هستمااااااا.
حالا میریم سراغ اپمون. اگه وقت کردید شرمنده میکنید بخونید.
"داداشی"
به موهاي مواج و زيباي اون دختر خيره شده بودم و آرزو ميكردم كه عشقش متعلق به من باشه.اما اون توجهي به اين مساله نميكرد. آخر كلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست.من جزومو بهش دادم.بهم گفت :"متشكرم داداشی" و گونه من رو بوسيد "ميخوام بهش بگم ، ميخوام كه بدونه ، من نميخوام فقط "داداشي" باشم.من عاشقشم.اما .... من خيلي خجالتي هستم ....... علتش رو نميدونم " تلفن زنگ زد خودش بود . دوست پسرش قلبش رو شكسته بود .از من خواست كه برم
"ميخوام بهش بگم ، ميخوام كه بدونه ، من نميخوام فقط "داداشي" باشم.من عاشقشم.اما ... من خيلي خجالتي هستم ....... علتش رو نميدونم " يك روز گذشت ،سپس يك هفته ، يك سال .... قبل از اينكه بتونم حرف دلم رو بهش بزنم
نشستم روي صندلي ،صندلي ساقدوش ،توي كليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميكنه ،من ديدم كه "بله"رو گفت و وارد زندگي جديدي شد.من ميخواستم كه عشقش متعلق به من باشه . "ميخوام بهش بگم ، ميخوام كه بدونه ، من نميخوام فقط "داداشي" باشم.من عاشقشم.اما .... من خيلي خجالتي هستم ....... علتش رو نميدونم ." سال هاي زيادي گذشت. به تابوتي نگاه ميكنم كه دختري كه منو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش كنارش هستند . تمام توجهم به اون بود آرزو ميكردم عشقش براي من باشه .اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم . من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم كه بدونه نميخوام فقط براي من يك داداشي باشه .من عاشقش هستم .اما .....من خجالتي هستم .............علتش رو نميدونم............هميشه آرزو داشتم كه به من بگه دوستت دارم ...... با خودم فكر ميكردم و گريه ..............اي كاش اين كار رو كرده بودم .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 20:31 توسط میترا |
|
روزي روزگاري در جزيره اي زيبا تمام حواس زندگي مي كردند شادي ، غـــم ، غرور ، عشق و... روزي خبر رسيد كه به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت پس همه ساكـنــيــن جزيره قايقهايشان را مرمت نموده و جزيره را ترك كردند اما عشق مايل بـــــود تا آخرين لحظه باقي بماند چرا كه او عاشق جزيره بود وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت عشق از ثروت كه با قايقي با شكوه جزيره را ترك ميكرد كمك خواست و به او گفت : آيا ميتوانم با تو همسفر شوم .ثروت گفت :خير نمي تواني من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايــــقــــم دارم و ديگر جايي براي تو وجود ندارد .پس عشق از غرور كه با يك كرجي زيبا راهي مكان امني بود كمك خواست عشق گفت :لطفا كمك كن و مرا با خود ببر غرور گفت :نميتوانم ، تمام بدنت خيس و كثيف شده و قايق مرا كثيف ميكني .غم در نزديكي عشق بود پس عشق به او گفت :اجازه بده تا من با تو بيايم .غم با صدايي حزن آلود گفت :آه عشق من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم .پس عشق اين بار به سراغ شادي رفت و او را صدا زد اما او آنقدر غرق در شادي و هيجان بود كه حتي صداي عشق را نيز نشنيد .ناگهان صدايي مسن گفت :بيا عشق من تو را خواهم برد .عشق آنقدر خوشحال شده بود كه كه حتي فراموش كرد نام يار ديگرش را بپرسد و سريع خود را داخل قايق او انداخت و جزيره را ترك كرد وقتي به خشكي رسيدند پيرمرد به راه خود رقت و عشق تازه متوجه شد كه چقدر به پيرمرد بدهكار است چرا كه او جان عشق را نجات داده بود .عشق از علم پرسيد :او كه بود ؟ علم پاسخ داد :او زمان است .عشق گفت :زمان؟ اما چرا به من كمك كرد؟ علم لبخندي خردمندانه زد و گفت :زيرا تنها زمان قادر به درك عظمت عشق است ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 12:37 توسط میترا |
|
|
چه ارام سقوط کردم امروز از کوه امید .گویا تنها پناهگاه من همین چاه یاس است و نا امیدی امروز به این باور رسیده ام که دیگر نمی توانم نقشم را ادامه دهم گویا مهر باطل خوردهام و در نهایت یک برگ سوخته ام .امروز فهمیدم اشتباه کردم تا دیروز سکوت می کردم شاید بتوانم ازادانه فریاد بکشم . اما نه انگار حتی صدایم هم بالا نمیاد من خودم را در بی صدایی حبس کرده بودم . امروز فهمیدم دفتر سرنوشتم را بی حوصله و دلگیر از همه چیز و همه کس خط خطی کردم .امروز فهمیدم بی هدف ارزو کردم بدون اشتیاق پریدم بدون برنامه انتظار کشیدم کم رمق بودم و نرسیدم ساده لوحانه اعتراف کردم و صادقانه از کنار همه چیز گذشتم و چه بی پروا سوختم . امروز فهمیدم پله های امیدم را نا خواسته خراب کردم و چه بی هدف راه رسیدنم را هموار کردم و امروز فهمیدم جنگل عاطفه ام به اتش بی مهری سوخته دریای صداقتم به جرم سادگی کویر شده و گل امیدم به عشق فردا پرپر شده. امروز فهمیدم این گونه نمی توانم زندگی کنم ساکت. بی صدا. بی امید و..امروز فهمیدم زندگی بدون دغدغه بی معناست |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 13:43 توسط میترا |
|
|
شاگردی از استادش پرسید :عشق چیست؟ استاد گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترین گندم را بیاور . اما در هنگام عبور از گندم زار یادت باشه که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی . شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی بازگشت . استاد پرسید: چه اورده ای ؟ شاگرد با حسرت جواب داد: هیچ .هر چه جلوتر می رفتم خوشه های پرپشت تر می دیدم و به امید پیدا کردن پر پشت ترین تا انتهای گندم زار رفتم . استاد گفت: عشق یعنی همین. شاگرد پرسید پس ازدواج چیست؟ استاد به شاگرد گفت : به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور . ولی به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی . شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با یک درخت برگشت . استاد پرسید: که شاگرد را چه شد؟ و او در جواب گفت:به جنگل رفتم و اولین درخت بزرگی را که دیدم انتخاب کردم.ترسیدم که اگر باز هم جلوتر بروم دست خالی برگردم. استاد گفت:ازدواج یعنی همین.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 13:30 توسط میترا |
|
بر شنها پا میگذارم تا باز طعم تنهایی را از سکوت شنها تا سکون اسمان بشنوم!فریاد می زند! قطره ای می اید تا بر دیواری از قلبهای مرده قدم بگذارد و سکوت اسمان را در سکون شنزار بشکند.... و باز صدای سکوت ; سکوت است که صدا را می سراید و اشکی که دیگه تنهای تنها می میرد! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 17:12 توسط میترا |
|
یادم است همیشه من اواز خواندن را به یاد قناری می انداختم . وقتی دلم می گرفت قناری یادش می رفت که اواز بخواند ولی من با چشمان پر از اشک او را یاداوری می کردم .یادم است که همیشه من شقایق را ادامه ی زندگی کردن قلمداد می کردم و به شقایق زندگی کردن را اموختم .حال انکه او خود برتر از من زندگی میکرد. چقدر فراموش کردن را زود اموختم چون حالا قناری اواز خواندن را به یاد من می اورد و شقایق زندگی کردن را. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 18:3 توسط میترا |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 19:19 توسط میترا |
|
|
اگر تمام شب را برای از دست دادن خورشید گریه کنی ستاره را هم از دست خواهی داد . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 19:9 توسط میترا |
|
مردن امر ساده ای است و از زندگی کردن بسیار اسان تر است تمام خفقان مرگ در مقابل یک شک در مقابل یک حرص در مقابل یک ترس در مقابل یک کینه در مقابل یک عشق هیچ است مردن امر ساده ای است و در مقابل خستگی زندگی چون سفری است که در یک روز تعطیل میکنیم و دیگر هرگز باز نمی گردیم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 18:45 توسط میترا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 11:3 توسط میترا |
|
|
دلم گرفته به اندازه ی تمام دل تنگی های عالم.شیشه قلبم انقدر نازک شده که با کوچکترین تلنگری میشکند دلم می خواهد فریاد بزنم ولی واژه ای را نمی یابم که عمق دردم را در فریاد منعکس کند فریادی در اوج سکوت که همیشه برای خود سر داده ام کاش میشد سرنوشت را با ارزوهای شیرینم عجین کنم .دلم به درد می اید وقتی سر نوشت را به نظاره مینشینم . کاش می شد پرواز کنم پروازی بی انتها به ابدیت ..کاش می شد در هجوم بی رحمانه ی درد خودم راپیدا کنم. نفرین به بودن وقتی با چاشنی درد همراه است .بغض کهنه ای گلویم را می فشارد به گوشه ای پناه می برم....! |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 21:9 توسط میترا |
|
|
اولین کسی که عاشقش میشی دلتو میشکنه ومیره .دومین کسی رو که میای دوست داشته باشی و از تجربه ی قبلی استفاده کنی دلتو بدتر میشکنه و میذاره میره .بعدش دیگه هیچی واست مهم نیست و از این به بعد میشی اون ادمی که هیچ وقت نبودی دیگه دوست دارم واست رنگی نداره واگه یه ادمی باهات دوست بشه تو دلشو میشکونی که انتقام خودتو ازش بگیری و اون میره با یکی دیگه .... اینطوریه که دل همه ی ادما میشکنه!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 17:38 توسط میترا |
|
|
زندگی حکمت اوست .....
زندگی دفتری از حادثه هاست ....... چند برگی را تو ورق می زنی مابقی را قسمت ....... ارسال متن :توسط مانی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 12:39 توسط میترا |
|
|
سلامي از اعماق وجودم به تو اي دوست
من نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مينويسم در عصرهاي انتظار به حوالي بي کسي قدم بگذار خيابان غربت را پيدا کن ووارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو ... کلبه ي غريبي ام را پيدا کن کنار بيد مجنون خزان زده و کنار مرداب آرزوهاي رنگي ام .. در کلبه را باز کن ... به سراغ بغض خيس پنجره برو حرير غمش را کنار بزن مرا خواهي ديد با بغضي کويري که غرق عصاره انتظار است پشت ديوار دردهايم نشسته ام اگر دلت گرفت به خونه دلتنگي منم سر بزن و رد پاي از خود بر جاي تا سرمه اي كنم براي چشمان خسته ام ارسال متن:توسط وحید |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 10:24 توسط میترا |
|
|
دو نفر که همديگر را خيلي دوست داشتند و يک لحظه نمي توانستند از هم جدا باشند، با خواندن يک جمله معروف از هم جدا مي شوند تا يکديگر رو امتحان کنند و هر کدام در انتظار
ديگري همديگر را نمي بينند. چون هر دو به صورت اتفاقي و به جمله معروف ويليام شکسپير بر مي خورند: « عشقت را رها کن، اگر خودش برگشت، مال تو است و اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبوده » |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 17:42 توسط میترا |
|
|
فرانسوی ها ميگن: عشق فراموش کردن خود در وجود کسی است که هميشه و در همه حالا مارو به ياد داره. ... ولی اسپانيايی ها ميگن: عشق ساکت است، امّا اگر حرف بزنه از هر صدايی بلندتر است. ... امّا من ميگم: عشق يعنی ترس و رنج از دست دادن تو |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 17:38 توسط میترا |
|
|
زندگي را دور بزن و آن گاه که بر تارک بلند ترين قله ها رسيدي، لبخند خود را نثار تمام سنگريزه هايي کن که پايت را خراشيدند.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 12:18 توسط میترا |
|
|
فقط کسي معني دل تنگي را درک مي کند که طعم وابستگي را چشيده باشد پس هيچوقت به کسي وابسته نشو که سر انجام آن وابستگي دلتنگيست . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 12:16 توسط میترا |
|
|
اگه يه روز ديدي که وقتي داري رد مي شي بر مي گرده و نگات مي کنه بدون براش مهمي اگه يه روز ديدي که وقتي داري ميوفتي بر مي گرده و با عجله مي ياد سمتت بدون براش عزيزي اگه يه روز ديدي وقتي داري مي خندي بر مي گرده و نگات مي کنه بدون واسش قشنگي اگه يه روز ديدي وقتي داري گريه مي کني بر مي گرده و مياد باهات اشک مي ريزه بدون دوستت داره اگه يه روز ديدي وقتي داري با يکي ديگه حرف مي زني ترکت مي کنه بدون عاشقته اگه يه روز ديدي وقتي داري ترکش مي کني برات فقط سکوت مي کنه بدون ديوونت اگه يه روز ديدي که ازنبودنت داغون شده بدون براش همه چي بودي اگه يه روز ديدي که يه روز از بي تو بودن مي ناله بدون بدونه تو مي ميره اگه يه روز ديدي که بعد رفتنت لباس سفيد پوشيده بدون بدون تو مرده اگه يه روز ديديش که يه گوشه افتاده و يه پارچه سفيد روش کشيدن بدون واسه خاطر تو مرده.. . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 12:14 توسط میترا |
|
|
بعضی دیگر خدا را ستایش می کنند که کنار خارها گل سرخ گذاشته است ; منصفانه ترین کدام است ؟؟!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 10:49 توسط میترا |
|
|
زمان خیلی کند است برای کسانی که انتظار می کشند, خیلی سریع برای کسانی که میترسند , خیلی طولانی برای کسانی که اندوهگین اند , خیلی کوتاه برای کسانی که شاداند , ولی برای کسانی که عاشق اند زمان جاودانگی دارد *
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 10:44 توسط میترا |
|
|
روی تخته سنگی نوشته شده بود اگر جوانی عاشق شد چه کند؟ من هم زیر ان نوشتم باید صبر کند . برای بار دوم که از انجا گذر کردم زیر نوشته ی من کسی نوشته بود : اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بی حوصلگی نوشتم : بمیرد بهتر است . برای بار سوم که از انجا عبور می کردم انتظار داشتم زیر نوشته ی من نوشته ای باشد اما....زیر تخته سنگ جوانی را مرده یافتم !!!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 10:42 توسط میترا |
|
|
minevisam dooooost noghteh nemigozaram agar mandi to bogzar |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 19:46 توسط میترا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
#(ابر هم در بارشش قصد فداکاری نداشت عقده در دل داشت روی خاک خالی کرد و رفت)#
\-/ /i T l !/\! |
|
RSS
|